|
در وصف عزيزم كه حالا نيست
نازنينم کاش بودي و مي ديدي که بدون تو روزگار
به تابلوي
سرنوشت من
رنگ
خاکستري ميزند...کاش ميديدي که هر نفسم بوي تو را ميدهد...کاش
ميدانستي
که بدون تو چقدر دردناک است آن هنگام که
هر روز صبح چشمانم
به
اين دنياي پر از ابهام و تيره و تار گشوده ميشود و محکوم
هستم روزي ديگر
را
نيز بدون تو سپري کنم...کاش ميديدي که هر روز از ديروز به تو محتاجترم...
نازنينم
هستي من
بي تو سرشار از نيستي
است...نازنينم تو به من مفهوم
عشق
را آموختي...تو به من
عشق ورزيدن را آموختي...تو با بودنت به زندگي
من
طعم شيرين عشق دادي...يادت ميايد آن روزها که من و تو ما بوديم؟چگونه
تازيانه
هاي بيرحمانه روزگار را بي اميد در کنار تو بودن متحمل شوم؟نازنينم...
قلب
من سرشار از توست...تو که با وجودت خزان زندگي مرا تبديل به نوبهار
کردي
کاش قبل از رفتنتبه من مي آموختي که چگونه بعد از تو اين
نوبهار تبديل
به
زمستان نشود...گلکم بهارم خزان شد...خزانم زمستان...تا کي به اميد
اينکه
روزي ميايي و دوباره قلم مو رابرميداري و به زندگي من رنگ آبي آرامش و
رنگ سرخ عشق
را ميزني سر کنم؟ تو به من گفتي که بي من باش!تو به من
گفتي که هر چيز که شروع مي شود پايان هم دارد...کاش مي آموختي که چگونه؟!!!
تو به من گفتي به خاطر من است اين دور شدن و رفتن غريبانه تو...کاش درک
ميکردي که ذرات وجودم...جسم و روح...جان و تن يکصدا تو را مي خوانند...تو
رفتي
و
به من نياموختي راز بي تو زيستن را... کاش بيايي اي مهربان و دوباره با برق
نگاهت به روح بي جان من جان بخشي...ميدانم..مي دانم که فردا غم يک رج بيشتر
مي بافد و روز به روز پيش ميرود تا روزي از جامه رنگين زندگاني من رنگي به
جز
خاکستري باقي نماند...و آن روز اگر تو باز آمدي و سرخي عشق و آبي احساسم را
نيافتي مبادا با خود بيانديشي که دلسرد گشته ام...مبادا با خود بيانديشي که
آتش
عشق
در من خاموش
شد...مبادا فکر کني که کوچ کردم از دشت عشق...آن روز درياب
که
کسي از انسوي رج هاي خاکستري
تو را ميخواند...بدان که از آتش عشق تو
سوختم و دم نزدم...و به خود ببال و خرسند باش که از عشق تو بي تاب شدم و
مردم...مرگ پايان کبوتر نيست...عاشق نميميرد...کاش باورم ميکردي...اي
کاش...اي
کاش...اي
کاش...
ميبيني؟اين احساس به
دور از بيان است...تا قيامت هم اگر در توصيف آن بکوشيم
نخواهيم
توانست...حسيست ژرف و عميق...مبهم...غير قابل توصيف...پاک...دردناک
...مرگبار...اما گاهي هم لذت بخش...لذتي که سراسر درد و نياز است...چه کنم
بي
تو
اي هستي من بعد از خدا؟چه کنم بي تو اي اميد بودن؟چه کنم بي تو اي...؟نه
تو وصف
ناپذيري
بستني |