[صفحه خانه] [كدهاي تقلب] [عشقولانه] [شهداي عرفه] [تلويزيون]

=====================================================================

ماندم در كنج قفس من ز نفس اي هم نفس

يه تنها يه بي كس منم اواره ي قفس

دور گشتم از همه كس به خاطر تو اي هم نفس

گم شدم در شهر غم ها و  شكستم بي صدا

وساختم با گريه ها منتظر ماندم تا ببينم طلوع با تو بودن

 را اخر زمانه شكست بال پرم را

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين
نگاه مي كنم،
پرده ي لرزاني از باران و نمك
چهره ي تو را هاشور مي زند!
همخانه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است،
كه در بام تمام ترانه هاي تو
رد ِ پاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم،
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد،
آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود،
يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟
پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟

 

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم

 

كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي
كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كردم

 

تا که بوديم نبود کسی          کشت مارا غم بی همنفسی

تا که رفتيم همه يار شدند     خفتيم و همه بيدار شدند

 

از تو می نويسم زيبای من...

از تو می نويسم که فرياد رفتن برآوردی و نرفتی

از تو می نويسم که ديروزت رو پشت سر گذاشتی و پا به فردا می زاری

از تو می نويسم که لحظه به لحظه عاشقتری...

از تو می نويسم ای بهترينم که هميشه مظهر خوبي بودی برام

از تو می نويسم که قصه گوی دلمی

از تو می نويسم که هميشه عاشقت بودم

از تو می نويسم که صورت گرمی داری  لبهايی گرمتر و دلی به گرمی آتشفشان

از تو می نويسم که قطره ای از اشکت يه درياست

از تو می نويسم که تفاوتت با ماه در يک کلمه است تو زيبا تری

از تو  می نويسم که تصوير واژگون من رو دوباره ايستاده کردی

از تو می نويسم چون کسی رو جز تو در اين توفان ندارم

از تو می نويسم چون اگه تو نباشی نابودم

از تو می نويسم چون از من نوشتی

از تو می نويسم تا دلم با تو باشه   

از تو می نويسم تا وقتی که توانی در اين دستهاست
و

فرياد خواهم زد  نوشابه دوستت دارم

در وصف عزيزم كه حالا نيست

 

نازنينم کاش بودي و مي ديدي که بدون تو روزگار  به تابلوي سرنوشت من

 رنگ خاکستري ميزند...کاش ميديدي که هر نفسم بوي تو را  ميدهد...کاش

 ميدانستي که بدون تو چقدر دردناک است آن هنگام که هر روز صبح چشمانم

 به اين دنياي پر از ابهام و تيره و تار گشوده ميشود و  محکوم هستم روزي ديگر

 را نيز بدون تو سپري کنم...کاش ميديدي که هر روز از ديروز به تو محتاجترم...

 نازنينم هستي من بي تو سرشار از نيستي است...نازنينم تو به من مفهوم

 عشق را آموختي...تو به من عشق ورزيدن را آموختي...تو با بودنت به زندگي

 من طعم شيرين عشق دادي...يادت ميايد آن روزها که من و تو ما بوديم؟چگونه

 تازيانه هاي بيرحمانه روزگار را بي اميد در کنار تو بودن متحمل شوم؟نازنينم...

 قلب من سرشار از توست...تو که با وجودت خزان زندگي مرا تبديل به نوبهار

 کردي کاش قبل از رفتنتبه من مي آموختي که چگونه بعد از تو  اين نوبهار تبديل

 به زمستان نشود...گلکم بهارم خزان شد...خزانم زمستان...تا کي به اميد

 اينکه روزي ميايي و دوباره قلم مو رابرميداري و به زندگي من رنگ آبي آرامش و

رنگ سرخ عشق را ميزني سر کنم؟ تو به من گفتي که بي من باش!تو به من

گفتي که هر چيز که شروع مي شود پايان هم دارد...کاش مي آموختي که چگونه؟!!!

تو به من گفتي به خاطر من است اين دور شدن و رفتن غريبانه تو...کاش درک

ميکردي که ذرات وجودم...جسم و روح...جان و تن يکصدا تو را مي خوانند...تو رفتي

 و به من نياموختي راز بي تو زيستن را... کاش بيايي اي مهربان و دوباره با برق

نگاهت به روح بي جان من جان بخشي...ميدانم..مي دانم که فردا غم يک رج بيشتر

مي بافد و روز به روز پيش ميرود تا روزي از جامه رنگين زندگاني من رنگي به جز

خاکستري باقي نماند...و آن روز اگر تو باز آمدي و سرخي عشق و آبي احساسم را

نيافتي مبادا با خود بيانديشي که دلسرد گشته ام...مبادا با خود بيانديشي که آتش

 عشق در من خاموش شد...مبادا فکر کني که کوچ کردم از دشت عشق...آن روز درياب

 که کسي از انسوي رج هاي خاکستري  تو را ميخواند...بدان که از آتش عشق تو

سوختم و دم نزدم...و به خود ببال و خرسند باش که از عشق تو بي تاب شدم و

مردم...مرگ پايان کبوتر نيست...عاشق نميميرد...کاش باورم ميکردي...اي کاش...اي

 کاش...اي کاش...

ميبيني؟اين احساس به دور از بيان است...تا قيامت هم اگر در توصيف آن بکوشيم

 نخواهيم توانست...حسيست ژرف و عميق...مبهم...غير قابل توصيف...پاک...دردناک

...مرگبار...اما گاهي هم لذت بخش...لذتي که سراسر درد و نياز است...چه کنم بي

 تو اي هستي من بعد از خدا؟چه کنم بي تو اي اميد بودن؟چه کنم بي تو اي...؟نه

 تو وصف ناپذيري بستني

تقديم به عزيزم :

دوباره دل هوای با تـــــــو بودن کرده

نگو اين دل ،دوری عشقت را باور کرده

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن

همــــه آرزوهام با رفتن تـــو مــــــــردن

حالا من يـــــک آرزو دارم تــو سينـــــه

که دوباره چشم مـــن تـــــــو را ببينه

واسه پيدا کردنت ، تن به دل صحرا می دم

 آخه تو رنگ چشمات،قيمت دنيــا را ديدم

توی هفت تا آسمون تو تــــک ستاره منی

به خدا ناز دو چشمات را به دنيا نمی دم

حالا من يـــــک آرزو دارم تــو سينـــــه

که دوباره چشم مـــن تـــــــو را ببينه

فقط تو را دوست دارم

گيــــــــــــــــــــــلاس

 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت

واسه بودن با تو ندارم يک لحظه فرصت

اينجا اشک تو چشام را به کسی نشون ندادم

اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نميارم

وقتی نيستی هر چی غصه است تو صدامه

وقتی نيستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانيه از غصه رفتنت می سوزم

کاشکی بودی و می ديدی که چی آوردی

حالا عکست تنها يادگاره از تو

خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نيستی ياد تو هر نفس آتيش می زنه به اين وجودم

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

همبرگر 

 

 

اگر يک روز فهميدي که 1000 نفردلشون برات تنگ شده بدون اوليش منم ! اگر يک روز فهميدي که 100 نفردلشون برات تنگ شده بدون اوليش منم ! اگر يک روز فهميدي که 10 نفردلشون برات تنگ شده بدون اوليش منم ! اگر يک روز فهميدي که 1 نفردلش برات تنگ شده بدون اون منم ! اگر يک روز فهميدي که کسي دلش برات تنگ نشده بدون من مٌردم !!!

سوسيس و كالباس

 

www.soheyla007.blogfa.com

منبع اطلاعاتي وبلاگ برزگر

ilyas_aghayanzadeh@yahoo.com

[صفحه خانه] [كدهاي تقلب] [عشقولانه] [شهداي عرفه] [تلويزيون]

Resolution:1024 By 768

All Right Reserved

2006/08/29 13:46